تبليغاتX
داریوش مفتخر حسینی
شنبه شانزدهم شهریور 1387
 

                                                 قتل عام کلمات          

                                                                          

 

 

   دنیای امروز دنیای برده داری ست ، دنیایی بی رحم که در آن بردگان تا حد مرگ به بیگاری گماشته می شوند و تنها بهایی که در ازای این بردگی دریافت می کنند جیره ی روزانه است ، تا زنده بمانند و به بردگی ادامه دهند . برخورد این نظام نوین با بردگان بسیار غیر انسانی تر و بی رحمانه تر از نظام سنتی برده داری ست .

  

      در دنیای کهن ،  انسان ها  یا پس از شکست خوردن در جنگ ها به بردگی کشیده می شدند یا به دلایل نژادی ، خانوادگی و اقتصادی . در نظام مدرن اما، جوهر انسان ، لایق چیزی جز بردگی نیست و این آتش خشک و تر را با هم می سوزاند ، همه ی انسان ها از هر گروه و نژاد -  از هر طبقه ی خانوادگی و اقتصادی - با هر درجه از تحصیلات  - و  از هر کشور و شهر و روستا سزاوار بندگی اند و این بندگی از گهواره تا گور ادامه دارد . در نظام کهن ، خواجه ی گشاده دست  و بزرگواری می توانست با پرداخت بهای برده ، او را به جهان انسان های آزاد رهنمون شود ، اما در نظام نوین به جز مرگ هیچ راهی برای آزادی بردگان وجود ندارد و حکم بردگی انسان معاصر  در هیچ دادگاهی قابل ابطال و حتی تخفیف  نیست .

 

    اربابان نظام برده داری کهن صاحبان ثروت و قدرت اقتصادی و نظامی و اصالت خانوادگی بودند ، ارباب نظام نوین برده داری اما ، خود ِ « نظام » است ، نظامی  که همه و همه را به بند می کشد ، اهرام خود را به قیمت درآوردن دمار از بردگان بر پا می کند و جلال و جبروتش را به نمایش می گذارد .

 

    نظامی که در پی « اومانیسم » و حرکت به سمت مدرنیسم در جهان ایجاد شد و سالها کوشید تا با  برساختن دهکده ی جهانی ،  دنیا را به زیر سیطره درآورد ، ارباب تمام بندگان دنیاست ، کسی راهی جز پذیرش این بندگی ندارد و آنها که می خواهند از چنبره ی این مار خوش خط و خال بگریزند سخت تر از دیگران در عضلات متراکم و منقبض آن گرفتار می شوند.

 

    « دهکده ی جهانی ِ بردگان » به عوارض متعددی مبتلاست که ، راه درمان مقطعی آن عوارض ادامه دادن به بردگی ست ، راست مثل معتادی که مصرف مواد مخدر مشکل مقطعی او را حل می کند اما راه حل واقعی و دائمی اش نیست و ... همین طور هم باید باشد ، چرا که این ابتلا ، احتیاج بردگان به نظام و لاجرم دوام بردگی آنان را بیشتر و بیشتر می کند ، نظام برده داری مدرن با هوشمندی تمام ، بیماری های مدرن را به جان انسان مدرن می اندازد و روز به روز او را به جیره و تازیانه ی ارباب ، محتاج تر می کند . 

 

    یکی از بیماری های ساکنان این دهکده « ابتلا و اعتیاد به تصویر » است ، دنیای مدرن سالهاست به بردگانش القاء کرده است که فقط آنچه را که می بینند باور کنند و بپذیرند... که آنچه مرئی ست موجود است و حقیقت دارد و لاجرم آنچه نامرئی ست حقیقت ندارد... که همه چیز را از « رسانه » ها که توسط بخشی دیگر از بردگان اداره می شوند بخواهند و خبر و نظر و دین و دنیا و بهشت و جهنم و همه و همه را از طریق « گزارش های رسانه ای » دریافت کنند .

 

      در روزگاری نه چندان دور کسی که روی خط استوا زندگی می کرد و لاجرم در تمام عمر «برف» را نمی دید ، از زبان  شاعران ، نویسندگان و یا آنها که گذرشان به مناطق سردسیر افتاده بود ، می شنید و آن بخش از این پدیده را که توسط کلمه قابل انتقال نبود به کمک قوه ی تخیل خود در می یافت و در نهایت تصویری – هر چند نه کامل – از آن پدیده - مثلا برف – در ذهنش شکل می گرفت ، به همین ترتیب شاعران ، نویسندگان و خطیبان موظف بودند که اشیاء و مفاهیمی را که خارج از دایره ی دید و درک انسان آن عصر بود ، در هیات کلمات به او بنمایانند تا او از لابلای این کلمات به تعریف و تصویری از آن شیء یا مفهوم برسد .

 

    انسان ساکن استوا ، امروز اما ، «برف» را از راه گزارشی که از هیمالیا و همراه با امواج ماهواره  و در هیات تصاویر تلویزیونی به چشمش می رسد ، می بیند و می شناسد و با کلمه کاری ندارد...البته  تا اینجا همه چیز خوب است ، برای درک پدیده های عینی گزارش تلویزیونی کم و بیش مناسب است ، اگرچه فقط وجه دیداری ِ آن پدیده را به ما می نمایاند و برای درک وجوه حسی ِ دیگر باز هم باید از کلمات بهره گرفت که مثلا : «برف متخلخل است و سرد است و ...» ، اما فاجعه آن جاست که برای درک مفاهیم نیز باید دست به دامن تصویر شد ، این جاست که که « انسان – برده ی » معاصر برای «جوانمردی» هیچ تعریفی به جز شوت کردن توپ به بیرون از زمین فوتبال در هنگام مصدوم شدن بازیکن حریف ندارد ، و این یعنی بسنده کردن به درک ِ « عوام پسند ترین وجوه صرفا دیداری  ِ مفاهیم متعالی » 

 

    یکی از تبعات این عادت ، عادت ِ به تصاویر ، بی توجه شدن انسان نسبت به کلمات است ، در جهان کهن وقتی که شاعری برای آن انسان ساکن استوا از برف می سرود ، او برای درک این پدیده چاره ای جز غور در کلمه و توجه به معنای که در پشت کلام پنهان است نداشت ، در نتیجه کلمات تنها همین اشکال ِ کج و معوج  تشکیل شده از حروف نبودند ، زنده بودند و در بطن هرکدام شان تصویر یا تصاویری ، مفهوم یا مفاهیمی وجود داشت که توسط شنونده رصد می شد ، در آن روزگاران کلمه ی «پرستو»  پرواز می کرد ، کلمه ی «آتش» می سوزاند و کلمه ی «عشق» قلب شنونده را به تپش می انداخت.

 

    امروز اما کلمات ، اجساد بی جانی هستند که روح آنها مدت هاست از کالبد پرکشیده است و هیچ حقیقتی را در دل ندارند ، آنها به شکل خطوط رمزی هستند که برای رساندن منظوری از این دست به آن دست ، از این متن به آن متن می روند و دم دستی ترین بار و معنای خود را منتقل می کنند  ، امروز کلمات  فقط کلمه اند ، « عشق » عین و شین و قاف است  و  کسی از این کلمه چیز بیشتری طلب نمی کند  چرا که مفهوم آن را در « تایتانیک » دیده اند و به گمان خود دریافته اند ، جهان مدرن تنها قاتل ِ کرامت و آزادی انسان نیست ، تنها قاتل ِ آرامش و توکل و ایمان و معرفت نیست ، قاتل کلمه نیز هست ، متون در جهان مدرن قبرستان هایی سوت و کورند که اجساد کلماتی را که روزگاری سرشار از معنا و طراوت بودند ، در دل دارند .

 

  •  

 

    « قتل عام کلمات » یکی از مهم ترین دلایل از رونق افتادن هنرهای نوشتاری ست ، هنرهایی مانند شعر که باید از راه شنیدن دریافت شوند در برابر ماهواره و تلویزیون و سینما قدرت کمر راست کردن ندارند و جز به سوی موزه ها راهی  در برابرشان نیست ، امروز دیگر از شاعران ِ بزرگ که شهرتی عالمگیر داشته باشند خبری نیست و قطعا فردا از هیچ شاعری – کوچک یا بزرگ – خبر و اثری نخواهد بود چراکه نه تنها کلمات ِ مرده ی شاعران دیگر خریداری ندارند ، بلکه شاعران نیز جان ِ هیچ کلمه ای را درک نکرده اند و هنرمندی که ابزار کارش را نشناسد قدرت خلق و ابداع ندارد ، این است که امروز فقط نوع نازلی از شعر تحت عنوان « ترانه » در موسیقی پاپ مورد استفاده قرار می گیرد و بس ، و این تنها حکایت ما نیست ، حکایت جهان اول – غرب توسعه یافته – نیز هست .

 

    اگر آن هنر نوشتاری ِ دیگر - « رمان » -  نیز کم و بیش نفس می کشد و اگر مدرنیته به او فرصت حیاتی محدود داده است ، دو دلیل دارد ، دلیل اول تغذیه ی سینما و تلویزیون از رمان ، از متن است ، سینما راهی به جز استفاده از رمان ِ دیالوگال ( فیلم نامه ) ندارد و البته اینجا هم رمان باید خودش را با شرایط و ایده آل های سینما گران وفق دهد و به آن راهی برود که سینما می خواهد ، چرا که رسانه ، سنجه ی تعیین کیفیت همه ی هنرهایی ست که از آنها تغذیه می کند... و دلیل دوم  ِ حضور و حیات رمان ، پرداختنش به روزمره گی  و حدیث نفس است که جزو ذات رمان است و همزیست و همگون با ذات اومانیسم و مدرنیته ، ورود هنرمند به شعر موزون او را ناخودآگاه در مسیر « صفای کثرت » و « مروه ی وحدت » می اندازد و شعر دست کم از نظر موسیقی نسبتی با عالم قدس پیدا می کند (و به همبن دلیل شعر موزون توسط مدرنیته تبدیل به شعر منثور می شود : چیزی در حدود رمان ) ولی رمان مجال بی در و پیکری ست که با شرح نفسانیت روزمره پر می شود و در واقع نویسنده ، مخاطب را به خواندن راه هایی که او برای ارضای نیازهایش یافته است ، دعوت می کند و در نتیجه معمولا رمان در عالم نفس می ماند و با ساحت قدس بیگانه است و این ویژگی مجوز ِ ورود به جهان ِهنر مدرن است .

 

    مدرنیته کلمات را کشته ست و شعر را ، رمان را نیز به صورت ابزاری در راستای اهداف خود در آورده است ، مرگ کلمات ، مرگ زبان است و مرگ زبان ، مرگ انسان ، مرگ ِ انسان قدسی ، انسان برای ارتباط با ملکوت راهی به جز کلمه ندارد و انسانی که نتواند با کلمه ارتباط برقرار کند و با او همدل و هم نفس شود دیگر نمی تواند دریابد که مراد از  : نون و القلم و ما یسطرون ...چیست ؟ زیرا نتوانسته است تلمیذ حضرت رحمان جل و علا باشد تا به ملکوت ِ اشیا ء چشم بگشاید ، قبله ی انسان مدرن « رسانه ی دیداری » ست و از همین رو این انسان تهی شده از شان رحمانی و ربانی رنگ ایمان را نمی بیند و تا سرنگون شدن در برهوت نیست انگاری ( خزی الدنیا ) تزلزل و تذبذب و خوف عافیت و یاس و افسردگی سایه وار تعقیبش می کند تا آنگاه که به عذاب الاخره ملحق شود ...

 

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:23  توسط داریوش مفتخر حسینی  | 

~ ~ ~
Free Website Counters
Get a Free Website Counters